تبلیغات
لیلی عاشق
Email

 

یادداشت های یك فمینیست جوان
دست نوشته های بارانی
و زن به دور دست نگاه کرد
عاشقانه های نرگس
ن لیلا ... کو مجنون ؟
چیزی مثل عشق
نجواهای تنهایی
جنسیت گمشده
برگی از امروز
شب نقره ای
عسل...باد
ذهن سیال
گل شب بو
چرک نویس
دیب دمینی
رهای آبی
خون بها
رهگذر
یاس تنها
ماه مهر
از امروز
گل بهار
گندم
h.sh
دی
آینه


ماهنامه زنان
رادیو یاران
آزادی زن
VOA


آرشیو
فروردین 1385 / 2
اسفند 1384 / 10
بهمن 1384 / 6
دی 1384 / 5
آذر 1384 / 10
آبان 1384 / 17


 

چهارشنبه 2 فروردین 1385

حتی زندگی هم از لجبازی و اسرار من واسه زندگی کردن و زنده موندن تعجب می کنه...
واقعا واسه چی دلم می خواد زنده بمونم؟! چرا اسرار دارم ادامه بدم؟ چی اون آخر می بینم که می خوام بهش برسم؟
خیلی مسخره ست....من دلم می خواد دانشگاه قبول بشم... دلم می خواد قبول شدنمو ببینم, این اون چیزیه که منو وادار می کنه که ادامه بدم... چه آرزوی مسخره ای، یه آدم عصبی دیوونه فقط بخاطر روزی که توی کنکور قبول بشه زنده مونده....یه آدمی که خودشو یه جا زندونی کرده و همه ی در ها رو روی خودش بسته و ادای آدمای تنها رو در میاره...

دیشب یه مشت عکس مسخره قاب کردم و گذاشتم دور و برم... و جوری وانمود کردم که انگار عاشق نگاه کردن به این عکسا هستم و بهم انرژی می دن... اما امشب دیگه نمی تونم به  خودم دروغ بگم... قاب عکسامو خوابوندم روی میز.... هر کدومشون یه جوری رنجم می دادن... توی هر کدومشون یه چیزی بود که منو بی قرار می کرد... چرا با خودم این کارا رو می کنم؟ بسه...

خسته شدم... با بند بند وجودم...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

سه شنبه 1 فروردین 1385

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت انــــدر شهـــــریـــــاری بــر قـــــرار و بــــر دوام
سال خـــرم، فـال نیــــکو، مــال وافــر، حـال خـــوش
اصـــل ثــابت، نســل باقــی، تخت عالــی، بخــت رام

بر خلاف هر سال امسال چندان فرصت نشد که به سالی که گذروندم فکر کنم... سلال خوبی رو داشتم, سالی پر از موفقیت که یک جهش بزرگ کردم و از نظر روحی هم حالم خیلی بهتر از پارسال بود...می تونم بگم بهترین سال رو توی این 17 سال عمرم داشتم.
لحظه ها پایانی سال 84, یه نگاه به اطرافم کردم, به عزیزام, به کسانی که خدا می دونه چقدر دوستشون دارم و چقدر به خودم افتخار می کنم که خون اونا توی رگ های منم هست... و آرزو می کنم که در سال های آینده هم این عزیزان رو کنار خودم داشته باشم...
امیدوارم که سال ۸۵  برای همه ی شما سالی پر از موفقیت باشه...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 26 اسفند 1384

واسه کنترل اعصاب غیر از مراجعه کردن به دکتر!!! باید چیکار کرد؟! وقتی عصبانی می شین چیکار می کنید؟! چطور خودتونو کنترل می کنید؟!

من.....لیلی....همونی که عاشقه...همونی که شعر می گه... همونی که بارون رو دوست داره ... یه آدم عصبی دیوونه ست.... زود عصبانی می شه و سر همه داد می زنه و هر چی از دهنش در میاد می گه... مهم نیست طرف مقابل کیه مهم اینه که هر چی توی دلشه بریزه بیرون...

همه در مورد لیلی اشتباه فکر می کنن...بخدا اونقدر ها هم بد نیست...اونقدر ها هم پست نیست... این دختر شرف داره، غرور داره، احساس داره، و یه قلب بزرگ که می تونه همه ی آدمای دنیا رو توی خودش جا بده... ولی نمیتونه احساسش رو نسبت به آدما نگه... نمی تونه تنفرش رو، اعتراضش رو ابراز نکنه....عشق؟! بیان کردن این یک مورد یکم براش سخته... شاید چون کسی نبوده که بهش ابراز کنه... نمی دونم...

پ.ن: خیلی وقته که عشق رو قرمز نمی نویسم... شاید چون کم کم داره رنگ خودشو می بازه...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

پنجشنبه 25 اسفند 1384

آخر خط...همیشه تو تنها می مونی... کدوم خط؟! هه... خط رفاقت... همونی که واسه هیچ و پوچ حاضری سرتو بدی... همونی که همیشه فکر می کردی ارزش از خود گذشتگی رو داره... چقدر خوش خیال بودی... چقدر قلبت پاک بود...

آره... بعد از کلی از خود گذشتگی و تحمل فراز و نشیب های بسیار،...

من ولی به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم

می رسیدی تو من اما، آرزو به دل می موندم...

باورش سخته ولی حقیقته... همونایی که کمکشون کردی تا به نور برسن تنهات می زارن... دیگه بهت احتیاج ندارن... وقتی هم می بیننت تو رو می بوسن و می گن: دلم برات تنگ شده!! کجایی؟! و با هر بار شنیدن این جمله دلم می خواد طرف رو تیکه تیکه کنم... دلم می خواد سرش داد بزنم بگم خودت منو جا گذاشتی یادت نیست؟! سر پیچ جاده، اونجایی که آرزو دستت رو گرفت تو دست منو ول کردی... حالا می پرسی من کجام؟!...

مهم نیست...مهم نیست... دیگه گذشته و این زخم عمیق، به این زودی ها درمون نمی شه...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

چهارشنبه 24 اسفند 1384

فکر قاشق زدنِ یه دختر چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور...

شب خوبی بود... دوستانه با خنده های از ته دل...عین اون وقتا...۴ قسمت هیزم چیده بودیم و نفری یه بسته ترقه دستمون بود با یه مشت فشفشه.... همه با هم همدل و یک رنگ بودیم... اون وسط کسی نبود که بخواد تظاهر کنه...بخواد با کاراش مخ یه دختر ساده ی احمق رو بزنه... همه با هم عین خواهر و برادر... چقدر این آدما رو با همه ی بدی هاشون دوست دارم...

شب ساعت ۱۰ بود که رفتیم قاشق زنی!!!  هیچی بهمون ندادن اما کلی خندیدیم... فقط وقت نشد که فال گوش وایسیم... اونم به دلیل کمبود وقت!

من به انجام دادن مراسم سنتی این روز های خاص خیلی حساسم... اگه ما انجام ندیم این سنت های شیرین می میرن و دیگه اثری ازشون نمی مونه...

                                                                              *  *  *

حرفهای زیادی در دل دارم... ولی برای هر کدام دلیلی واسه نگفتن...
اما این حرف ها... گاهی مثل یک شئ بزرگ توی گلوم گیر می کنن...خیلی وقت ها هم در خلوت اتاقم این حرف ها را با خود زمزمه می کنم .... گاهی دلم می خواهد این حرف ها را توی صورت طرف بالا بیارم... اما نمی شه...یا ارزش گفتن ندارن و یا تاریخ مصرفشان گذشته...
حرف های زیادی واسه گفتن دارم اما کو گوشی که بشنود؟!...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

دوشنبه 22 اسفند 1384

آقا چشمتون روز بد نبینه...شنبه اول صبح با یک عطسه سرما خوردگی من شروع شد و بدجوری منو انداخت یه گوشه... ولی یه جورایی ارزش داشت! چون رفتم دکتر و دکتر هم تا ۴شنبه به علت سینوزیت حاد!!! و عفونت شدید!!! استراحت مطلق داد.

همینه که اینقدر زود به زود چرت و پرت می نویسم... کاری که ندارم، حالم هم خدا رو شکر بهتر شده و خلاصه از صبح تا شب توی اینترنت چرخ می زنم و زاغ سیا ملت رو چوب می زنم که کی از ساعت چند تا چند آن لاین می شه!

خاله زنکی هم از همین بیکاری ها شروع شد ( ولی عجب مزه ای داره این خاله زنکی و به قول خودم گربه نره!!! بودن)

چی باعث می شه که من با این اعتماد به نفس این حرفا رو ثبت کنم؟!


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

دوشنبه 22 اسفند 1384

گفتم شاید ندیدنت از خاطرم دورت کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم, شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات, نیست صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت, عشقت رو از دلم نبرد
 فقط دونستم بی تو دل, پرپر شد و گم شد و مُرد
گم شد و مرد...

شعر از؟

پ.ن: حرفام ته کشیده ـــــ(بیـــــــب!)* شعر می نویسم

*یعنی سانسور!


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 19 اسفند 1384

روزی که این گردنبند رو گرفتم، نیتم این بود که این گردنبند می شه نمادی از قلب عاشقم... قلبی که بخاطر تو می تپید...

حالا ۲ سال از اون روزی که این گردنبند رو گرفتم می گذره...۶ تا از نگین های گردنبند افتاده... روزی که جای خالی نگین های قرمز رو دیدم بدجوری ریختم بهم... با دلهره روی زمین دنبال نگین های گمشده ی قلبم گشتم... ولی پیداشون نکردم...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()