تبلیغات
لیلی عاشق
Email

 

یادداشت های یك فمینیست جوان
دست نوشته های بارانی
و زن به دور دست نگاه کرد
عاشقانه های نرگس
ن لیلا ... کو مجنون ؟
چیزی مثل عشق
نجواهای تنهایی
جنسیت گمشده
برگی از امروز
شب نقره ای
عسل...باد
ذهن سیال
گل شب بو
چرک نویس
دیب دمینی
رهای آبی
خون بها
رهگذر
یاس تنها
ماه مهر
از امروز
گل بهار
گندم
h.sh
دی
آینه


ماهنامه زنان
رادیو یاران
آزادی زن
VOA


آرشیو
فروردین 1385 / 2
اسفند 1384 / 10
بهمن 1384 / 6
دی 1384 / 5
آذر 1384 / 10
آبان 1384 / 17


 

جمعه 23 دی 1384

خدایا چی به روز من و قلمم اومده؟! چرا دیگه مثل اونوقتا نمی نویسم؟! چرا دیگه قلمم جاذبه نداره؟!

امشب دوباره رفتم سراغ دوستای قدیمی... از طریق وبلاگ اولم آدرسشونو پیدا کردم... همه شون وبلاگشونو بستن... احساس یک جنگجو رو دارم که رفته به میدون جنگ و جنازه ی یکی یکی از هم رزماشو نگاه می کنه... کسانی که پشت هم بودن و برای نجات جون همدیگه می جنگیدن... حکایت ما بلاگر ها هم همینه... هر صفحه ای از دوستامو که باز می کردم و تاریخ آخرین نوشته شونو می خوندم که مربوط به ۱ سال پیش بود، دلم می خواست داد بزنم... داد بزنم بگم چرا رفتین؟! چرا تنهام گذاشتین... چرا؟ چرا؟ چرا؟

لعنت به من و به.... ولش کن...

 


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

یکشنبه 18 دی 1384

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست

                                 حرامم باد اگر من جان، به جای دوست بگزینم


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

شنبه 17 دی 1384

امشب رفتم توی وبلاگ دوستای قدیمی.... می گم قدیمی چون این دوستا کسایی بودن که از همون روزای اولی که می نوشتم ( حدودا ۵ سال پیش) با من بودن و وسطای راه رفیق نیمه راه شدن و دیگه ننوشتن... بغض گلومو گرفته بود وقتی آخرین پستشونو که خداحافظی بود، می خوندم... حالا خودمم کم کم دارم مثل اونا می شم... منم مثل اونا دارم به سکوت می رسم و رفتن من، مثل کم شدن یک قطره از یک دریاست... اسم من و  نوشته های من هم بعد از مدتی فراموش می شه... درست مثل یک آدمی که می میره... از این فراموش شدن می ترسم...

اگه امسال روز والنتاین گل گرفتم که هیچی... اگر نه این وبلاگ رو تعطیل می کنم!


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 9 دی 1384

الان که اینجا نشستم اون بیرون داره برف میاد... هیچکس نمی تونه بفهمه این برف واسه ما چه مفهومی داره... منظورم از ما یعنی مردم کرمانه...اینجا بعد از 7-8 سال داره  برف میاد... خیلی از بچه ها تا حالا این کرک نرم سفید رو ندیدن... نمی دونن چیه... و  براشون این حریر سفید تازگی داره... اینم از شب کریسمس ما!!

هیچ وقت نتونستم یه آدم برفی خوشگل درست کنم... ساختن یک آدم  یخی خیالی مهارت می خواد...

اون بیرون داره برف میاد... و من دوباره بچه شدم و مثل بشه ها از ذوق جیغ می زنم... ولی کسی در این شوق منو همراهی نمی کنه... همه سرد شدن... بی احساس شدن... کودک درونشونو یه جا زندونی کردن و کسی چه می دونه؟ شاید هم تا حالا مُرده باشه...

وای چقدر تنها شدم... دوباره من موندمو خدا... چقدر دلم می خواست که توی این هوا یکی دستامو بگیره... یکی منو محکم بغل کنه و بهم احساس امنیت بده... یه دوست...

خدایا دستامو بگیر تا روی یخ زندگی لیز نخورم....


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 2 دی 1384

نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست...
توی اینجور لحظه ها.... خیلی دلم می خواد که تو کنارم باشی و در سکوت به صدای گریه م گوش بدی... فقط گوش بدی... اما بعدش با خودم می گم بیچاره اون چه تقصیری داره؟! تازه حتما توی دلش می گه به من چه, دختره ی پر رو... 

پس چیکار کنم؟!... دردمو به کی بگم که منو بفهمه؟! به کی بگم که متهمم نکنه؟! به کی بگم که سعی نکنه با یه مشت حرف نظرمو عوض کنه؟! نمی تونم تحمل کنم... اصلا چرا همه ی حادثه های مهم زندگی من باید توی امتحانام اتفاق بیوفته؟!


خسته شدم...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()