رو آسمونا بنویس
شوق پریدن دیگه نیست...
یکی بگه من چه مرگمه...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

عجب روزی بود... چقدر هیجان زده بودم... دستام می لرزید... لبخند روی لبام پر از عشق و امید بود... قلبم که از عشق تو می تپید صداش توی گوشم بود.... یادمه 7 تا شاخه گل رز گرفتم براش... گلاش قرمز بود با حاشیه ی زرد.... ترکیبی از عشق و تنفر... یاد اون روز مثل یک خنجر قلبمو زخم می کنه... آره, دقیقا همین احساس رو بهم می ده...
اما...تو گل ها رو نمی خواستی بپذیری و من اینو امروز بعد از 1 سال فهمیدم... تو گل هایی رو که من با هزار شور و عشق برات گرفته بودمو نمی خواستی قبول کنی...
* * *
امروز روز عشقِ، روزه ابراز احساسات، روزی که کسایی که همدیگه دو دوست دارن بهم گل یا یک هدیه می دن... کی گفته حتما باید ۲ جنس مخالف باشن؟! عشق و دوست داشتن و ابراز احساسات محدودیت نداره... منم امروز به کسایی که دوستشون داشتم کادو دادم و ازشون کادو گرفتم... ۳ شاخه گل رز، ۱ جعبه شکلات و یک عروسک هدیه هایی بودن که گرفتم... این هدیه ها برام خیلی ارزش دارن، مدت ها بود که اینقدر خوشحال نشده بودم...
وبلاگمو نمی بندم، اصلا هم مهم نیست که تو بهم گل ندادی، عوضش از کسایی گل گرفتم که ارزششون برام خیلی بیشتره....خیلی بیشتر از تو... و اینو امروز فهمیدم
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
با یه مشت خاطره های خوب و بد
مگه می شه تا ابد زندگی کرد...
۲ روز دیگه ولنتاینه... سالروز شکستن و خرد شدن من.... شاید سالروزشو توی این خانه ی سیاه گرفتم....شاید آخرین پُستم سالروز حماقتم باشه....شاید!
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
گاهی وقتا توی این خونه ی تنگ و تاریک و سیاه, دلم می گیره...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

تمام بدنش درد می کرد...از سرش خون می اومد... کجای بدنش بیشتر درد می کرد؟! قلب شکسته ش یا کبودی های روی تنش؟! گریه نمی کرد... اشکاش تموم شده بود... توی بهت به یه جای نامعلومی خیره شده بود... دستاشو دور خودش جمع کرده بود و موهاش آشفته بود ...
چرا خدا؟! چرا این موجود حساس و سرشار از عشق و ایثار و وفاداری باید زیر مشت و لقد یک مرد خرد بشه؟! چرا می زاری اینقدر تحقیر بشه؟! خدایا این جواب اون همه گذشت نیست، این جواب اون همه عشق نیست...
این مرد رو باید سنگسار کرد نه اون زنی که از بی مهری شوهرش به مرد دیگری پناه می بره... این مرد رو باید تیکه تیکه کرد، باید آتیش زد، باید توی صورتش تف کرد، باید....
این زن با هزار امید و آرزو اومده خونه ی تو... با یه قصر بلوری از امید و آرزو و یک خیال زیبا، که این مرد می تونه پناه من باشه، می تونه تکیه گاه من باشه... و تو در کمال پستی و بی شرمی قصر رویاهاشو روی سرش خراب می کنی و با هر ضربه و لقد ضربه ای هم به اون قصر بلوری که حالا چیزی ازش نمونده می زنی...
خدایا تو این زن رو نیافریدی که تحقیر بشه، که جلوی عیاشی شوهرش سکوت کنه، که قلبش روزی 100 بار بشکنه و ریز ریز بشه... تو این زن رو آفریدی تا قدرت خودت رو نشون بدی... عظمتت رو, بخششت رو, زیباییت رو, نه حقارت رو که جزء ذات تو نیست...
من زن ایرانی
اهل خود ویرانی
آینه ی دق کرده
بس که هق هق کرده...
درد های این زن و هزاران زن مثل او هیچوقت تموم نمی شه... ممکنه کبودی زیر چشمش از بین بره ولی آثار خون مردگی ش توی قلب و ضمیر ناخوآگاهش می مونه...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
دلم واسه این شهر کوچیک تنگ شده بود... دلم واسه این مردم بیکار که عاشق یک کلاغ چهل کلاغ کردنن ، واسه ی پسرای جواد سر میدون که احساس خوشتیپی می کنن، واسه دخترایی که توی خیابون بیخودی می زنن زیر خنده، واسه ساعت ۵/۵ صبح بیدار شدن، واسه... دلم تنگ شده بود.
دیگه نمی خوام یه جای دیگه زندگی کنم...حداقل فعلا منصرف شدم... از فکر اینکه هنوز یه کسایی هستن که منتظرم باشن احساس خوبی بهم دست می ده... و همین برام ارزش داره...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()