واسه کنترل اعصاب غیر از مراجعه کردن به دکتر!!! باید چیکار کرد؟! وقتی عصبانی می شین چیکار می کنید؟! چطور خودتونو کنترل می کنید؟!
من.....لیلی....همونی که عاشقه...همونی که شعر می گه... همونی که بارون رو دوست داره ... یه آدم عصبی دیوونه ست.... زود عصبانی می شه و سر همه داد می زنه و هر چی از دهنش در میاد می گه... مهم نیست طرف مقابل کیه مهم اینه که هر چی توی دلشه بریزه بیرون...
همه در مورد لیلی اشتباه فکر می کنن...بخدا اونقدر ها هم بد نیست...اونقدر ها هم پست نیست... این دختر شرف داره، غرور داره، احساس داره، و یه قلب بزرگ که می تونه همه ی آدمای دنیا رو توی خودش جا بده... ولی نمیتونه احساسش رو نسبت به آدما نگه... نمی تونه تنفرش رو، اعتراضش رو ابراز نکنه....عشق؟! بیان کردن این یک مورد یکم براش سخته... شاید چون کسی نبوده که بهش ابراز کنه... نمی دونم...
پ.ن: خیلی وقته که عشق رو قرمز نمی نویسم... شاید چون کم کم داره رنگ خودشو می بازه...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
آخر خط...همیشه تو تنها می مونی... کدوم خط؟! هه... خط رفاقت... همونی که واسه هیچ و پوچ حاضری سرتو بدی... همونی که همیشه فکر می کردی ارزش از خود گذشتگی رو داره... چقدر خوش خیال بودی... چقدر قلبت پاک بود...
آره... بعد از کلی از خود گذشتگی و تحمل فراز و نشیب های بسیار،...
من ولی به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم
می رسیدی تو من اما، آرزو به دل می موندم...
باورش سخته ولی حقیقته... همونایی که کمکشون کردی تا به نور برسن تنهات می زارن... دیگه بهت احتیاج ندارن... وقتی هم می بیننت تو رو می بوسن و می گن: دلم برات تنگ شده!! کجایی؟! و با هر بار شنیدن این جمله دلم می خواد طرف رو تیکه تیکه کنم... دلم می خواد سرش داد بزنم بگم خودت منو جا گذاشتی یادت نیست؟! سر پیچ جاده، اونجایی که آرزو دستت رو گرفت تو دست منو ول کردی... حالا می پرسی من کجام؟!...
مهم نیست...مهم نیست... دیگه گذشته و این زخم عمیق، به این زودی ها درمون نمی شه...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

فکر قاشق زدنِ یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بوته های نور...
شب خوبی بود... دوستانه با خنده های از ته دل...عین اون وقتا...۴ قسمت هیزم چیده بودیم و نفری یه بسته ترقه دستمون بود با یه مشت فشفشه.... همه با هم همدل و یک رنگ بودیم... اون وسط کسی نبود که بخواد تظاهر کنه...بخواد با کاراش مخ یه دختر ساده ی احمق رو بزنه... همه با هم عین خواهر و برادر... چقدر این آدما رو با همه ی بدی هاشون دوست دارم...
شب ساعت ۱۰ بود که رفتیم قاشق زنی!!! هیچی بهمون ندادن اما کلی خندیدیم... فقط وقت نشد که فال گوش وایسیم... اونم به دلیل کمبود وقت!
من به انجام دادن مراسم سنتی این روز های خاص خیلی حساسم... اگه ما انجام ندیم این سنت های شیرین می میرن و دیگه اثری ازشون نمی مونه...
* * *
حرفهای زیادی در دل دارم... ولی برای هر کدام دلیلی واسه نگفتن...
اما این حرف ها... گاهی مثل یک شئ بزرگ توی گلوم گیر می کنن...خیلی وقت ها هم در خلوت اتاقم این حرف ها را با خود زمزمه می کنم .... گاهی دلم می خواهد این حرف ها را توی صورت طرف بالا بیارم... اما نمی شه...یا ارزش گفتن ندارن و یا تاریخ مصرفشان گذشته...
حرف های زیادی واسه گفتن دارم اما کو گوشی که بشنود؟!...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
آقا چشمتون روز بد نبینه...شنبه اول صبح با یک عطسه سرما خوردگی من شروع شد و بدجوری منو انداخت یه گوشه... ولی یه جورایی ارزش داشت! چون رفتم دکتر و دکتر هم تا ۴شنبه به علت سینوزیت حاد!!! و عفونت شدید!!! استراحت مطلق داد.
همینه که اینقدر زود به زود چرت و پرت می نویسم... کاری که ندارم، حالم هم خدا رو شکر بهتر شده و خلاصه از صبح تا شب توی اینترنت چرخ می زنم و زاغ سیا ملت رو چوب می زنم که کی از ساعت چند تا چند آن لاین می شه!
خاله زنکی هم از همین بیکاری ها شروع شد ( ولی عجب مزه ای داره این خاله زنکی و به قول خودم گربه نره!!! بودن)
چی باعث می شه که من با این اعتماد به نفس این حرفا رو ثبت کنم؟!
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
گفتم شاید ندیدنت از خاطرم دورت کنه
دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه
گفتم صداتو نشنوم, شاید که از یادم بری
دیدم تو گوشام جز صدات, نیست صدای دیگری
ندیدن و نشنیدنت, عشقت رو از دلم نبرد
فقط دونستم بی تو دل, پرپر شد و گم شد و مُرد
گم شد و مرد...
شعر از؟
پ.ن: حرفام ته کشیده ـــــ(بیـــــــب!)* شعر می نویسم
*یعنی سانسور!
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

روزی که این گردنبند رو گرفتم، نیتم این بود که این گردنبند می شه نمادی از قلب عاشقم... قلبی که بخاطر تو می تپید...
حالا ۲ سال از اون روزی که این گردنبند رو گرفتم می گذره...۶ تا از نگین های گردنبند افتاده... روزی که جای خالی نگین های قرمز رو دیدم بدجوری ریختم بهم... با دلهره روی زمین دنبال نگین های گمشده ی قلبم گشتم... ولی پیداشون نکردم...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست
مرگ بر آنکه دلش را...به دل سنگ تو بست...
تو نمی فهمی اندوه مرا....
« مریم حیدرزاده»
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
خدا گفت: اگه لیلی نبود، زمین من همیشه سردش بود

لیلی زیر درخت انارش نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخِ سرخ
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()