تبلیغات
لیلی عاشق
Email

 

یادداشت های یك فمینیست جوان
دست نوشته های بارانی
و زن به دور دست نگاه کرد
عاشقانه های نرگس
ن لیلا ... کو مجنون ؟
چیزی مثل عشق
نجواهای تنهایی
جنسیت گمشده
برگی از امروز
شب نقره ای
عسل...باد
ذهن سیال
گل شب بو
چرک نویس
دیب دمینی
رهای آبی
خون بها
رهگذر
یاس تنها
ماه مهر
از امروز
گل بهار
گندم
h.sh
دی
آینه


ماهنامه زنان
رادیو یاران
آزادی زن
VOA


آرشیو
فروردین 1385 / 2
اسفند 1384 / 10
بهمن 1384 / 6
دی 1384 / 5
آذر 1384 / 10
آبان 1384 / 17


 

یکشنبه 29 آبان 1384

می دونین چیه؟! تصمیم گرفتم تا هر وقت که دلم خواست بزنم کانال ۲

یک سئوال:

به کی می گن پدر سوخته و به کی می گن پدر سگ؟! وقتی به جواب رسیدین لطفا جواب این سئوالم رو هم بدین که به این موجود باید اطلاع داد که پدر سوخته/سگه؟!

هر کس که جواب درست داد برنده ی یک دستگاه پدر و یک مدال ترین  می باشد


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 27 آبان 1384

صبح دمی بود که با یاد تو از خواب برخواستم، در سخت ترین لحظات هم فکرت مرا آسوده نمی گذارد....روی تو را نبینم مگر در خواب... و تو چه معصومانه شب ها به خوابم می آیی و گویی با چشمانت با من حرف می زنی و آن دم که لب به سخن باز می کنی دنیا مرا از تو جدا می کند و در آن لحظه که از خواب بر می خیزم تنها اشک هایم است که بر گونه ام می لغزد... حسرت شنیدن حرف های دلت عاقبت مرا از پا در می آورد..

دیر وقت است و من باز، به شوق دیدار تو در خواب چشمانم را روی هم می گذارم تا شاید حتی یک دم، دلم آرام گیرد...

پس وعده ی ما نیمه شب در رویای شیرین من....

                                                                            *  *  *

چند روز پیش داشتم اتاقمو مرتب می کردم که این نوشته رو بین یکی از دفتر های قدیمیم پیدا کردم... پایینش تاریخ نزده بودم، فکر کنم مال ۲ سال پیش باشه... اون روزا که اوج لیلی بودنم بود و تو در خیالم مجنونی بودی که حاضر بودی بخاطرم از همه چیز بگذری... هه... خندم می گیره از یاد اون روزا... حالا که از اون حال و هوا در اومدم گاهی فکر می کنم شاید اون روزا و خاطراتش یه خواب بوده... ولی وجود  نشونه هایی مثل این نوشته بهم ثابت می کنه که خواب نبوده و همش حقیقته...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

چهارشنبه 25 آبان 1384

تازه فهمیدم قلم یک نویسنده چقدر موثره، تازگی یک رمان خوندم به اسم مهر و مهتاب که درباره ی یک بچه بسیجیه کا عاشق یک دختر سوسول پولدار می شه و بچه بسیجیه رو ازش یک تصویر زیبا رسم کرده بودن، یک آدم انسان و آقا و مهربون در عین حال مذهبی که خلاصه بعد اینا بهم می رسن و خوشبخت می شن و یارو هم آخرش می میره ( شیمیایی بوده)...

و بعد از خوندن این کتاب، نظرم یکم نسبت به بسیجی ها عوض شد البته  این کتاب سعی داشت بیش از حد خوب نشون بده بسیجی ها رو که خب یکم زیاده روی کرده بوده. توی این بسیجی ها هم آدم خوب داریم هم بد، اونایی که خوبن از اون دسته ای هستن که گول خودن و اونایی که بدن از اونایی هستن که از پشت پرده ی کشور خبر دارن و سهی می کنن خودشونو مثل دسته ی اول نشون بدن.

بگذریم،  خیلی وقت بود اینجا نمی اومدم به دلیل مشغله ی فکری و درسی، روزگارم خوبه و بدون مجنون روزامو شب می کنم و هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته!

فعلا...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

یکشنبه 22 آبان 1384

الان که دارم این پست رو می نویسم آسمون بغضشو خالی کرده و داره می باره... نفسم پر شده از عطر خاک نم زده... احساس عجیبی دارم... تنهایی آزارم می ده ولی بر خلاف گذشته نمی خوام که تو کنارم باشی... می خوام یک آدم دیگه باشه... یک آدم خود ساخته ی آقا.... یم موجود پاک که حرمت اشکای بارون و حرمت سکوت رو نگه داره.....یه کسی که فیلم بازی نکنه و همه ی فکر و ذکرش مخ زنی نباشه... آره, مجنون من این آدمه... کسی که نگاهش عمق داشته باشه... کسی که حرفاش از ته ته دل باشه... کسی که  به احساسات این کمترین احترام بزاره...

حالا یکی نیست بگه تو مرفه بی درد چی از خود ساختگی می دونی؟! از سختی چه تصویری داری؟!... وقتی به اینجا می رسم می بینم هنوز خیلی عقبم... هنوز خیلی چیزا باید یاد بگیرم...

اون بیرون ابرا دارن زار می زنن و من... دارم به قطره های اشکشون که روزی زمین مثل پولک می مونه نگاه می کنم و زیر لب همراه آهنگ فریدون زمزمه می کنم...

آدما چتراشونو وا می کنن

گریه ی ابر رو تماشا می کنن

نمی خوان مثل درختا تر بشن

از دل قطره ها با خبر بشن

نمی خوان بی هوا خیس آب بشن

زیر بارون بمونن, خراب بشن...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 20 آبان 1384

می دونی کی فراموش کردی؟

وقتی که باهاش حرف می زنی صدات نلرزه

وقتی که اسمشو می شنوی دلت نریزه

وقتی که توی چشاش نگاه می کنی سرخ نشی و سرتو نندازی پایین

وقتی که اون برات مفهومی جز یک آدم عادی نداشته باشه.... اونوقت فراموش کردی...

ولی من نتونستم.... نتونستم فراموشش کنم...  نتونستم با همه ی تغییری که کرده بندازمش دور... فقط ازش فاصله گرفتم  و به خلوت خودم پناه بردم...

گاهی وقتا دلم بدجوری واسه صداقت و پاکی و معرفت خودم می سوزه... اونقدر که اشک توی چشام جمع می شه....


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

چهارشنبه 11 آبان 1384

گاه می اندیشم

که چه شد؟!

دست هایمان را که از هم جدا کرد؟

حرف هایمان را چه کسی پایان داد؟

به راستی چه شد ؟ فکر کرده ای؟

به یادت هست؟

نگاه های غاشق کُشم را ؟

یا اشک های خاموشم؟

و یا...

نه... به یادت نیست

شک دارم

که این لیلی وش بی تاب را هم

به خاطر بیاوری

راستی نگفتی....

چه شد؟!

۱۱ آبان


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

شنبه 7 آبان 1384

یه چیزی توی مایه های سلام!

دل کندن برام سخت بود.... خیلی بیشتر از اونی که فکر می کردم... دل کندن از اون خونه مثل دل کندن از اون خونه مثل دل کندن از تو و خاطراتم بود... ولی باید می رفتم... چون برگی جدید از زندگیم ورق خورده بود که با برگه ی قبلی کلی فرق داشت... می خواستم جایی بنویسم که تو توش نباشی، خودم باشم و حرفام و زندگیم...

... وقتی می رسم به سکوت هر حرفی که بزنم چرت و پرته... پس همینجا تمومش می کنم...

فعلا


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

شنبه 7 آبان 1384

علی را وصف در باور نیاید
زبان هرگز ز وصفش برنیاید
علی با درد ِغربت آشنا بود
علی تنهاترین مرد ِخدا بود
علی درآستین دستِ خدا داشت
قدم در آستانِ كبریا داشت
علی سوز و گدازی جاودانه است
علی راز و نیازی عاشقانه است
دل دریایی اش دریای خون بود
زخون باغ و بهارش لاله گون بود
علی را وصف در باور نیاید
زبان هرگز ز وصفش برنیاید
نوای عشق از نای علی بود
اذان ِ سرخ ، آوای ِ علـی بــود
علی را قدر ، پیغمبر شناسد
كه هركس خویش را بهتر شناسد
علی را وصف در باور نیاید
زبان هرگز ز وصفش برنیاید
دل ز عشقِ تو دریا شد یا علی
جان ز شوقِ تو شیدا شد یا علی
ما به عهدِ تو پابندیم یا علی
تا به مهرِ تـو پیــونـدیم یا علی
یاعلی ، قبله عاشقان ، یاعلی
علی را وصف در باور نیاید
زبان هرگز ز وصفش برنیاید


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()