تبلیغات
لیلی عاشق
Email

 

یادداشت های یك فمینیست جوان
دست نوشته های بارانی
و زن به دور دست نگاه کرد
عاشقانه های نرگس
ن لیلا ... کو مجنون ؟
چیزی مثل عشق
نجواهای تنهایی
جنسیت گمشده
برگی از امروز
شب نقره ای
عسل...باد
ذهن سیال
گل شب بو
چرک نویس
دیب دمینی
رهای آبی
خون بها
رهگذر
یاس تنها
ماه مهر
از امروز
گل بهار
گندم
h.sh
دی
آینه


ماهنامه زنان
رادیو یاران
آزادی زن
VOA


آرشیو
فروردین 1385 / 2
اسفند 1384 / 10
بهمن 1384 / 6
دی 1384 / 5
آذر 1384 / 10
آبان 1384 / 17


 

سه شنبه 29 آذر 1384

جدیدا خیلی به کنکور فکر می کنم...  توی دلم یه آتیشه... این آتیش اگه بخواد قیامت می کنه... ادعا!... ولی با همه ی تنبلی هام بازم خوش بینم...

تو رو خدا برام دعا کنید که سال دیگه!!! روانشناسی دانشگاه باهنر قبول بشم... الهی بمیرم چقدر قانع!


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

یکشنبه 27 آذر 1384




 

جمعه 25 آذر 1384

ترانه منتظر نباش

اون دیگه رفته که بیاد

گریه رو از سر می گیرم

یادم میاد خاطره ها...

چه خبرته؟! به چه حقی با من اینطور رفتار می کنی؟!  به چه حقی منو تحقیر می کنی؟! مگه کی هستی؟! مگه من چیکار کردم؟! زندگیمو ویرون کردی طلبکارم هستی؟! اونی که باید محل سگم بهت نده منم نه تو

این ۲ روز پشت سر هم بد شانسی اوردم...  اعصابم داغونه... دوباره رفتم توی لاک خودم... بیشتر دوست دارم تنها باشم... دوست دارم خلوت کنم... اگر هم کسی هست فقط می تونم سکوتمو باهاش تقسیم کنم...

هوا ابریه.... توی این هوا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...

هنوزم حس نیازت

از توُ قلب من نرفته

کاش بدونی...کاش بدونی... زندگی بی تو چه سخته...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

پنجشنبه 24 آذر 1384

امروز دلم هواتو کرده بود...چرا هنوز دوستت دارم؟! چرا همش دنبال آمار طرف تو می گردم؟! که چی؟! که یه عیب براش پیدا کنم؟!....

هر وقت دلم برات تنگ می شه آهنگ هوای تو محمد اصفهانی رو گوش می دم.... خودت می گفتی که این آهنگ رو خیلی دوست داری...اون وقت حس تو کنارمی...

از اول صبحی اخلاقم سگیه... شاید خسته م....نمی دونم...

....


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

دوشنبه 21 آذر 1384

نمی دونم چرا هر وقت یه پرنده ی تنها می بینم یاد خودم می افتم... یه پرنده  ی تنها که خودشو توی سرما جمع کرده...

به چشمای معصومش نگاه کنید... پر از غمه... معصومیت و سکوتش آدمو دیوونه می کنه... انگاری الانه که بزنه زیر گریه... می دونی چرا گریه نمی کنه؟! چون قانون طبیعت بهم می خوره!! چون فقط ما به ظاهر آدما می تونیم گریه کنیم... طفلکی ها... تنها کاری که می تونن بکنن اینه که به یه گوشه خیره بشن و به تنهایی شون فکر کنن بدون اینکه حق گریه کردنو داشته باشن... گاهی هم می تونن آواز بخونن...

...


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 18 آذر 1384

درس...کلاس... خونه...

اینجور زندگی عاقلانه!! به گروه خونیم نمی خوره... ای آدم ناشکر...حقه مثل اون وقتا هر شب از غصه ضجه بزنی تا قدر حالا رو بدونی... نمی دونم, دنبال چی می گردم؟! تو؟! شاید هم خودم... ولی هرچی هست گُمش کردم... شاید هم همیشه دنبال چیزی بودم که می دونستم نمی تونم بهش برسم... چه کار احمقانه ای!

دنبال یه احساس قدیمی می گردم...یه ذوق و قریحه ی تقریبا گم شده... یه چیزی که هر کسی نداره... یه چیزی که به قلمم رنگ دیوونگی می داد...

کدومشون بهتره؟! یه زندگی خوب و عاقلانه یا یه زندگی پر ماجرای دیوانه کننده؟!...

پ.ن: شاید هم اینا همه از بی دردیه!!


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

چهارشنبه 16 آذر 1384

وقتی خدا تن آفرید

از برگ گل زن آفرید

احساس عاشق بودنو

بخاطر من آفرید


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()




 

جمعه 11 آذر 1384

قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن


حرف را باید زد, درد را باید گفت ()