جدیدا خیلی به کنکور فکر می کنم... توی دلم یه آتیشه... این آتیش اگه بخواد قیامت می کنه... ادعا!... ولی با همه ی تنبلی هام بازم خوش بینم...
تو رو خدا برام دعا کنید که سال دیگه!!! روانشناسی دانشگاه باهنر قبول بشم... الهی بمیرم چقدر قانع!
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
ترانه منتظر نباش
اون دیگه رفته که بیاد
گریه رو از سر می گیرم
یادم میاد خاطره ها...
چه خبرته؟! به چه حقی با من اینطور رفتار می کنی؟! به چه حقی منو تحقیر می کنی؟! مگه کی هستی؟! مگه من چیکار کردم؟! زندگیمو ویرون کردی طلبکارم هستی؟! اونی که باید محل سگم بهت نده منم نه تو
این ۲ روز پشت سر هم بد شانسی اوردم... اعصابم داغونه... دوباره رفتم توی لاک خودم... بیشتر دوست دارم تنها باشم... دوست دارم خلوت کنم... اگر هم کسی هست فقط می تونم سکوتمو باهاش تقسیم کنم...
هوا ابریه.... توی این هوا حوصله ی هیچ کاری رو ندارم...
هنوزم حس نیازت
از توُ قلب من نرفته
کاش بدونی...کاش بدونی... زندگی بی تو چه سخته...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
امروز دلم هواتو کرده بود...چرا هنوز دوستت دارم؟! چرا همش دنبال آمار طرف تو می گردم؟! که چی؟! که یه عیب براش پیدا کنم؟!....
هر وقت دلم برات تنگ می شه آهنگ هوای تو محمد اصفهانی رو گوش می دم.... خودت می گفتی که این آهنگ رو خیلی دوست داری...اون وقت حس تو کنارمی...
از اول صبحی اخلاقم سگیه... شاید خسته م....نمی دونم...
....
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

نمی دونم چرا هر وقت یه پرنده ی تنها می بینم یاد خودم می افتم... یه پرنده ی تنها که خودشو توی سرما جمع کرده...
به چشمای معصومش نگاه کنید... پر از غمه... معصومیت و سکوتش آدمو دیوونه می کنه... انگاری الانه که بزنه زیر گریه... می دونی چرا گریه نمی کنه؟! چون قانون طبیعت بهم می خوره!! چون فقط ما به ظاهر آدما می تونیم گریه کنیم... طفلکی ها... تنها کاری که می تونن بکنن اینه که به یه گوشه خیره بشن و به تنهایی شون فکر کنن بدون اینکه حق گریه کردنو داشته باشن... گاهی هم می تونن آواز بخونن...
...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()
درس...کلاس... خونه...
اینجور زندگی عاقلانه!! به گروه خونیم نمی خوره... ای آدم ناشکر...حقه مثل اون وقتا هر شب از غصه ضجه بزنی تا قدر حالا رو بدونی... نمی دونم, دنبال چی می گردم؟! تو؟! شاید هم خودم... ولی هرچی هست گُمش کردم... شاید هم همیشه دنبال چیزی بودم که می دونستم نمی تونم بهش برسم... چه کار احمقانه ای!
دنبال یه احساس قدیمی می گردم...یه ذوق و قریحه ی تقریبا گم شده... یه چیزی که هر کسی نداره... یه چیزی که به قلمم رنگ دیوونگی می داد...
کدومشون بهتره؟! یه زندگی خوب و عاقلانه یا یه زندگی پر ماجرای دیوانه کننده؟!...
پ.ن: شاید هم اینا همه از بی دردیه!!
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

وقتی خدا تن آفرید
از برگ گل زن آفرید
احساس عاشق بودنو
بخاطر من آفرید
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

قدرت، جاذبه ی مرد است و جاذبه، قدرت زن
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()