حتی زندگی هم از لجبازی و اسرار من واسه زندگی کردن و زنده موندن تعجب می کنه...
واقعا واسه چی دلم می خواد زنده بمونم؟! چرا اسرار دارم ادامه بدم؟ چی اون آخر می بینم که می خوام بهش برسم؟
خیلی مسخره ست....من دلم می خواد دانشگاه قبول بشم... دلم می خواد قبول شدنمو ببینم, این اون چیزیه که منو وادار می کنه که ادامه بدم... چه آرزوی مسخره ای، یه آدم عصبی دیوونه فقط بخاطر روزی که توی کنکور قبول بشه زنده مونده....یه آدمی که خودشو یه جا زندونی کرده و همه ی در ها رو روی خودش بسته و ادای آدمای تنها رو در میاره...
دیشب یه مشت عکس مسخره قاب کردم و گذاشتم دور و برم... و جوری وانمود کردم که انگار عاشق نگاه کردن به این عکسا هستم و بهم انرژی می دن... اما امشب دیگه نمی تونم به خودم دروغ بگم... قاب عکسامو خوابوندم روی میز.... هر کدومشون یه جوری رنجم می دادن... توی هر کدومشون یه چیزی بود که منو بی قرار می کرد... چرا با خودم این کارا رو می کنم؟ بسه...
خسته شدم... با بند بند وجودم...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
بادت انــــدر شهـــــریـــــاری بــر قـــــرار و بــــر دوام
سال خـــرم، فـال نیــــکو، مــال وافــر، حـال خـــوش
اصـــل ثــابت، نســل باقــی، تخت عالــی، بخــت رام
بر خلاف هر سال امسال چندان فرصت نشد که به سالی که گذروندم فکر کنم... سلال خوبی رو داشتم, سالی پر از موفقیت که یک جهش بزرگ کردم و از نظر روحی هم حالم خیلی بهتر از پارسال بود...می تونم بگم بهترین سال رو توی این 17 سال عمرم داشتم.
لحظه ها پایانی سال 84, یه نگاه به اطرافم کردم, به عزیزام, به کسانی که خدا می دونه چقدر دوستشون دارم و چقدر به خودم افتخار می کنم که خون اونا توی رگ های منم هست... و آرزو می کنم که در سال های آینده هم این عزیزان رو کنار خودم داشته باشم...
امیدوارم که سال ۸۵ برای همه ی شما سالی پر از موفقیت باشه...
حرف را باید زد, درد را باید گفت ()